تبليغاتX
سایه

سایه

به نام آنکه برق چشم های تو را آفرید.........

قدم...!!!

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

بر ساحل قدم گذاشتی

دریا تا ابد با امواجش به جای پایت بوسه می زند

پا به جنگل گذاشتی

به یمن قدم هایت جنگل تا ابد سبز خواهد ماند

به کنار رود رفتی

رودها به پاس قدومت تا ابد جاری است

به کوه سر زدی

کوه ها به احترامت تا ابد به پا ایستاده اند

پا در بیابان گذاشتی

بیابان در آتش دیدار تو خشک شد

پا در دلم گذاشتی

دیوانه شد....مست شد... مجنون شد....

و هنوز قلبم در تحیّر است

که کدامیک باشد؟؟؟؟!!!!

دریا...جنگل...رود...کوه و یا بیابان

قلبم را دریا خواهم کرد تا جای پایت را بوسه زند

و جنگل خواهم کرد تا سبز بماند

و رود و کوه و بیابان

و آیا آنان حق قدم هایت را ادا کرده اند؟؟؟؟

پس.....این دل چگونه قدر دان تو و قدمت باشد؟

و آیا این قلب زمینی تاب داشتن یک فرشته ی آسمانی را دارد؟؟

قلبم به یادت و به نامت می تپد

و با هر تپشش نام تو را می آرد

و هنوز حیرانم که خداوند تو را به پاداش کدامین کارم قرار داد؟؟

و به درگاه او که تو را به من داده

دعا می کنم و عاجزانه می خواهم

به من و به قلبم توان و لیاقت داشتن تو را بدهد....

آمین.....عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

كربلا لبريز عطر ياس شد. . . .نوبت جانبازی عباس شد
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:6 PM  توسط مهدیه  | 

بالهایت را کجا گذاشتی؟

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پرنده بر شانه های انسان نشست..انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه های من آشیان بسازی..

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم...

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم...

انسان خندید و این به نظرش بزرگترین اشتباه ممکن بود

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید...

پرنده گفت نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست..انسان دیگر نخندید

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.. چیزی که نمی دانست چیست..

شاید یک آبی دور..... اوج دوست داشتنی......

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است!!!!!!

اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود......

پرنده این را گفت و پر زد....انسان رد پرنده را دنبال کردتا اینکه چشمش به یک آبی

بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

و چیزی شبیه دلتنگی توی سرش موج زد..........

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

یادت می آید تو را با دو بال و دو دست آفریده بودم؟؟؟؟؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود.... اما تو آسمان را ندیدی...

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را حس کرد..

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست....!!!!

راستی عزیزم...... بالهایت را کجا گذاشتی؟؟؟

گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد

چشم هایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریه .... دستانم را نیز به تو نمی رسانند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشک های کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوس های شبانه ام را نمی داند...

با این همه.... نازنین.... این تمام واقعه نیست..

از دل هر کوره ، کوره راهی می گذرد...

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد...

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:37 AM  توسط مهدیه  |